"تصميم جدي"
یه داستان کوتاه اما جالب (منبع اشو نمیدونم )
سعی کنید اين داستان رو براي ديگران هم نقل کنيد، شايد يک زندگي رو نجات دادید!
"تصميم جدي"
اون شب وقتي به خونه رسيدم ديدم همسرم مشغول آماده کردن شامه, دست شو گرفتم و گفتم: بايد راجع به يک موضوعي باهات صحبت کنم.
اون هم آروم نشست و منتظر شنيدن حرف هاي من شد.
دوباره سايه رنج و غم رو توي چشماش ديدم. اصلا نمي دونستم چه طوري بايد بهش بگم, انگار دهنم باز نمي شد. هرطور بود بايد بهش مي گفتم و راجع به چيزي که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت مي کردم.
موضوع اصلي اين بود که من مي خواستم از اون جدا بشم.
بالاخره هرطور که بود موضوع رو پيش کشيدم, از من پرسيد چرا؟!
اما وقتي از جواب دادن طفره رفتم خشمگين شد و در حالي که از اتاق غذاخوري خارج مي شد فرياد مي زد: تو مرد نيستي.
اون شب ديگه هيچ صحبتي نکرديم و اون دائم گريه مي کرد و مثل باران اشک مي ريخت, مي دونستم که مي خواست بدونه که چه بلايي بر سر عشق مون اومده و چرا؟
اما به سختي مي تونستم جواب قانع کننده اي براش پيدا کنم, چرا که من دلباخته يک دختر جوان به اسم"دوي" شده بودم و ديگه نسبت به همسرم احساسي نداشتم. من و اون مدت ها بود که با هم غريبه شده بوديم و من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم.
بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, 30درصد شرکت و ماشين رو به اون دادم. اما اون يک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد. زني که بيش از 10 سال باهاش زندگي کرده بودم تبديل به يک غريبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و مي دونستم که اون 10 سال از عمرش رو براي من تلف کرده و تمام انرژي و جواني اش رو صرف من و زندگي با من کرده, اما ديگه خيلي دير شده بود و من عاشق شده بودم.
بالاخره اون با صداي بلند شروع به گريه کرد, چيزي که انتظارش رو داشتم. به نظر من اين گريه يک تخليه هيجاني بود.
ادامه در ..... ادامه مطلب
ادامه مطلب


