تبليغاتX
رمان

رمان

به دلتنگی هایم دست نزن (پسرک و دخترک)

معرفی کتاب

سلام ...

امیدوارم که حال همگی خوب باشه ... اومدم از تمام خواننده هایی که با مهربونی هاشون شرمنده ام کردند تشکر کنم ، و بگم که با کمک تشویق های شما من بازم قلم به دست گرفتم و شروع به نوشتن داستانی جدید کردم ولی ایندفعه همشو تایپ می کنم بعد می زارم که چند ماه ! طول نکشه ... اگه کسی می تونه توی تایپ رمانم کمکم کنه برام پیغام بزاره . (چون من اول رو کاغذ می نویسم بعد تایپ میکنم ، اگه کسی وقت آزاد داشته باشه میشه اسکن چک نویسام رو واسش ایمیل کنم ) .خیلی دلم می خواد داستان دوم ام به اندازه و حتی بیشتر از داستان اول ام مورد رضایت شما واقع بشه و به همین جهت دارم با حساسیت بیشتری روش کار میکنم . زمان نوشتن رمان " به دلتنگی هایم دست نزن " من واقعا تو شرایط روحی بدی بودم و حالا می خوام خودمو دوباره امتحان کنم و ببینم با شرایط عادی و بدون بهانه هم می تونم نوشته ای تاثیر گذار داشته باشم .

از همه دوستای عزیزی که وقت گذاشتن و رمانم خوندن می خوام که هر انتقادی چه نگارشی چه ....  هر چیزی که به نظرتون نقطه ضعف حساب میشده ،حوصله به خرج بدین و برام بنویسین .

لینک دانلود  کتاب من :  "به دلتنگی هایم دست نزن "

از اینجا  می تونین نسخه پی دی اف و جار (برای موبایل) رو دانلود کنید.

http://www.aryabooks.com/article465.html

با سپاس از مدیریت کتابخانه آریا  بخاطر تهیه این صفحه و زحمتی که کشیدن .

در آخر بازم از همه تشکر می کنم و ازتون خواهش میکنم نظراتتون رو با ادرس سایت و یا ایمیلتون بزارین !

شاد و پیروز باشید .

لینک دانلود ۲:

http://www.98ia.com/News-file-article-sid-2749.html


 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم بهمن 1388ساعت 0:19  توسط pd  | 

"تصميم جدي"

 

 

یه داستان کوتاه اما جالب (منبع اشو نمیدونم )

سعی کنید اين داستان رو براي ديگران هم نقل کنيد، شايد يک زندگي رو نجات دادید!

"تصميم جدي"

اون شب وقتي به خونه رسيدم ديدم همسرم مشغول آماده کردن شامه, دست شو گرفتم و گفتم: بايد راجع به يک موضوعي باهات صحبت کنم.

 اون هم آروم نشست و منتظر شنيدن حرف هاي من شد.

دوباره سايه رنج و غم رو توي چشماش ديدم. اصلا نمي دونستم چه طوري بايد بهش بگم, انگار دهنم باز نمي شد. هرطور بود بايد بهش مي گفتم و راجع به چيزي که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت مي کردم.

موضوع اصلي اين بود که من مي خواستم از اون جدا بشم.

بالاخره هرطور که بود موضوع رو پيش کشيدم, از من پرسيد چرا؟!

اما وقتي از جواب دادن طفره رفتم خشمگين شد و در حالي که از اتاق غذاخوري خارج مي شد فرياد مي زد: تو مرد نيستي.

اون شب ديگه هيچ صحبتي نکرديم و اون دائم گريه مي کرد و مثل باران اشک مي ريخت, مي دونستم که مي خواست بدونه که چه بلايي بر سر عشق مون اومده و چرا؟

اما به سختي مي تونستم جواب قانع کننده اي براش پيدا کنم, چرا که من دلباخته يک دختر جوان به اسم"دوي" شده بودم و ديگه نسبت به همسرم احساسي نداشتم. من و اون مدت ها بود که با هم غريبه شده بوديم و من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم.

 بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, 30درصد شرکت و ماشين رو به اون دادم. اما اون يک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد. زني که بيش از 10 سال باهاش زندگي کرده بودم تبديل به يک غريبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و مي دونستم که اون 10 سال از عمرش رو براي من تلف کرده و تمام انرژي و جواني اش رو صرف من و زندگي با من کرده, اما ديگه خيلي دير شده بود و من عاشق شده بودم.

بالاخره اون با صداي بلند شروع به گريه کرد, چيزي که انتظارش رو داشتم. به نظر من اين گريه يک تخليه هيجاني بود.

 ادامه در  ..... ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 23:59  توسط pd  | 

لینک تمامی قسمت ها



رمان "به دلتنگی هایم دست نزن "

لینک تمام قسمت ها رو برای راحت تر بودن شما می زاریم داخل این پست .

برای دیدن عکسها و نظرات دوستان می تونین از آرشیو دیدن کنین ....

http://www.pd-story.blogfa.com/post-1.aspx

http://www.pd-story.blogfa.com/post-2.aspx

http://www.pd-story.blogfa.com/post-3.aspx

http://www.pd-story.blogfa.com/post-4.aspx

http://www.pd-story.blogfa.com/post-5.aspx

http://www.pd-story.blogfa.com/post-6.aspx

http://www.pd-story.blogfa.com/post-8.aspx

http://www.pd-story.blogfa.com/post-9.aspx

http://www.pd-story.blogfa.com/post-10.aspx

http://www.pd-story.blogfa.com/post-11.aspx

http://www.pd-story.blogfa.com/post-12.aspx

http://www.pd-story.blogfa.com/post-13.aspx

http://www.pd-story.blogfa.com/post-14.aspx

http://www.pd-story.blogfa.com/post-15.aspx

http://www.pd-story.blogfa.com/post-16.aspx

http://www.pd-story.blogfa.com/post-17.aspx

http://www.pd-story.blogfa.com/post-18.aspx

http://www.pd-story.blogfa.com/post-19.aspx

http://www.pd-story.blogfa.com/post-20.aspx

http://www.pd-story.blogfa.com/post-21.aspx

http://www.pd-story.blogfa.com/post-22.aspx

http://www.pd-story.blogfa.com/post-23.aspx

http://www.pd-story.blogfa.com/post-24.aspx

http://www.pd-story.blogfa.com/post-25.aspx

http://www.pd-story.blogfa.com/post-26.aspx

http://www.pd-story.blogfa.com/post-27.aspx

http://www.pd-story.blogfa.com/post-28.aspx

http://www.pd-story.blogfa.com/post-29.aspx

http://www.pd-story.blogfa.com/post-30.aspx

http://www.pd-story.blogfa.com/post-31.aspx

http://www.pd-story.blogfa.com/post-32.aspx

http://www.pd-story.blogfa.com/post-33.aspx

http://www.pd-story.blogfa.com/post-34.aspx

پایان

 



 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 0:1  توسط pd  | 

قسمت سی و سوم (پایان) " به دلتنگی هایم دست نزن "

 

 

"شاعر می شوم

امروز به اندازه تمام دلتنگی هایم شاعر می شوم.

پیراهن غصه هایم را به تن می کنم

و می نویسم از تمام شمع های امیدی که در دالان قلبم خاموش مانده اند

و از پروانه های بی وفای روزگار که با رفتنت آن ها مرا ترک گفته اند.

شاعر می شوم

به اندازه ای که رنگ چشمان تو را در قاب نوشته هایم جای دهم

و به آن ها بگویم امروز بی قرار تر از همیشه ام.

شاعر می شوم به اندازه ای که لبخند تو را روی نوشته هایم بیابم

و ببینم آنها با حضور نامت در صفحات دفترم خوشحالند

و از نبودنت در صفحه روزگار نالان.

از تمام غصه هایی که  پیچک وار دیواره قلبم را مچاله کرده اند

درمی یابم که شاعران بی قرارند.

بی قرار و محزون درست مثل نی و آن شاپرکی

که  دیروز از پیرزن تنهای قصه ها می گفت.

شاعران تنهایند.

این را امروز از باورهای فرداهای گذشته دانستم

از چشمان بی فروغشان که در فردا خشکید.

پس من هم شاعر بودم.

از همان روزی که  خانه خاکی را بر گل ها و سنجاقکهای روی زمین ترجیح دادی.

از همان روزی که چشم هایت را بستی و مهمان خاک  گشتی

و همه اینها یک بهانه دارد

بهانه من رفتن توست. تو مرا خیلی زود شاعر کردی...خیلی زود"

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 0:32  توسط pd  |